تبلیغات
حقیقت، بدست آوردنی است! - The Truth Is Obtinable - مطالب هدایت در حکایت
امام حسن (علیه السلام): بهترین نیکویی ها خلق نیکو است.
بازدید : مرتبه
تاریخ : شانزدهم شهریور 90

ساعت نزدیکای یک شب بود!

خوابیده بودیم! یهو دیدیم (البته نمی دیدیم، شنیدیم) صدای اربده کشی میاد، همزمان هم یه صدای دف شروع به نوازش کرد!!!!

بابام خوابیده بود، یهو از خواب پرید! گفت چه خبره، گفتم احتمالا صدای فیلمه که میاد!!!

واحد پایینی ها از مهمونی بر می گشتن، بچه هاشون بدو بدو سر و صدا کننان از پله ها بالا میومدن که برن خونشون !!!

اوضاعی داشتیما !!!!!!!!

خلاصه تا یه یک ساعتی اوضاع به همین منوال بود تا که خوابمون برد!


.

.

.


اسلام فراوون به حق همسایه سفارش می کنه، تا اونجایی که امیرالمومین (علیه السلام) می فرماید : پیامبر اونقدر به حق همسایه سفارش کرد که من فکر کردم همسایه از همسایه ارث میبره! (نهج البلاغه/نامه۴۷)


آره همونطوری که ما تو چار دیواری خودمون حق داریم و کسی حق تجاوز به اون رو نداره، همسایه هم توی موارد مختلفی، که کمترینش آرامشه به گردن آدم حق داره

همسایه یعقوب!

یعقوب (علیه السلام) چشمش رو از دست داد، یوسف و بنیامینش رو از دست داد، بخاطر همین به درگاه خدا نالید! خدا به یعقوب وحی کرد اگه دوتا بچه هات مرده باشن، برات زنده‏ شون می کنم ولی یادت هست اون گوسفندی که سر بریدی و کباب کردی و خوردی اما فلانی و فلانی، تو همسایگی تو روزه بودن، ولی تو هیچی به اونها ندادی؟!(كافی، ج2، ص666)

رعایت نکردن حقوق همسایه ممکنه بعضی اوقات یه سری نعمت ها رو از آدم بگیره که شاید فکرش رو هم نکنه!

اگه همه رعایت کنیم چی میییشه!!!



طبقه بندی: هدایت در حکایت،  توصیه بزرگان، 
به اشتراک گذاری:
داغ کن: داغ کن - کلوب دات کام
ارسال توسط Sadegh Safa
بازدید : مرتبه
تاریخ : چهارم مرداد 90

گویند روزی هارون الرشید به خاصّان و ندیمان خود گفت: من دوست دارم شخصی كه خدمت رسول اكرم(صل الله علیه و آله) مشرف شده و از آن حضرت حدیثی شنیده است، زیارت كنم تا بلاواسطه از آن حضرت، آن حدیث را برای من نقل كند.

ملازمان هارون درصدد پیدا كردن چنین شخصی برآمدند و در اطراف و اكناف تفحص نمودند، هیچ كس را نیافتند به جز پیرمردی كه قوای طبیعی خود را از دست داده و از حال رفته و جز نفس و یك مشت استخوان، چیزی از او باقی نمانده بود. او را در زنبیلی گذارده و با نهایت درجه مراقبت و احتیاط به دربار هارون وارد كرده و به نزد او بردند. هارون بسیار مسرور و شاد گشت كه به منظور خود رسیده و كسی كه رسول خدا(صل الله علیه و آله) را زیارت كرده است و از او حدیثی شنیده، دیده است.

هارون گفت: ای پیرمرد: خودت پیامبر اكرم (صل الله علیه و آله) را دیده‌ای؟ عرض كرد: بلی. هارون گفت: كی دیده‌ای؟ عرض كرد: در سن طفولیت بودم، روزی پدرم دست مرا گرفت و به خدمت رسول الله برد و من دیگر خدمت آن حضرت نرسیدم تا از دنیا رحلت فرمود. هارون گفت: بگو ببینم در آن روز از رسول خدا، سخنی شنیدی یا نه؟ عرض كرد: بلی، آن روز از رسول خدا این سخن را شنیدم كه می‌فرمود:
فرزند آدم پیر می‌شود و هر چه بسوی پیری می‌رود به موازات آن، دو صفت در او جوان می‌گردد، یكی حرص و دیگری آرزوی دراز
هارون بسیار شادمان و خوشحال شد كه روایتی را فقط با یك واسطه از زبان رسول خدا شنیده است، دستور داد یك كیسه زر به عنوان عطا و جایزه به پیرمرد دادند و او را بیرون بردند.

همین كه خواستند او را از صحن دربار به بیرون ببرند، پیرمرد ناله ضعیف خود را بلند كرد كه مرا به نزد هارون برگردانید كه با او سخنی دارم. گفتند: نمی‌شود. گفت: چاره‌ای نیست، باید سئوالی از هارون بنمایم و سپس خارج شوم. زنبیل حامل پیرمرد را دوباره به نزد هارون آوردند. هارون گفت: چه خبر است؟ پیرمرد عرض كرد: سئوالی دارم. هارون گفت: بگو، پیرمرد گفت: حضرت سلطان، بفرمایید این عطایی كه امروز به من عنایت كردید، فقط عطای امسال است یا هر ساله عنایت خواهید فرمود؟

هارون الرشید صدای خنده‌اش بلند شد و از روی تعجب گفت: «صدق رسول الله، یشیب ابن آدم... راست گفت رسول خدا كه هر چه فرزند آدم رو به پیری و فرسودگی رود، دو صفت حرص و آرزوی طولانی در او جوان می‌گردد». این پیرمرد رمق ندارد و من گمان نمی‌برم كه تا درِ دربار زنده بماند، حال می‌گوید: آیا این عطا اختصاص به این سال دارد یا هر ساله خواهد بود. حرص ازدیاد اموال و آرزوی طویل او را بدین سرحد آورده كه باز هم برای خود عمری پیش بینی می‌كند و درصدد اخذ عطای دیگری است.


منبع




طبقه بندی: هدایت در حکایت، 
به اشتراک گذاری:
داغ کن: داغ کن - کلوب دات کام
ارسال توسط Sadegh Safa
بازدید : مرتبه
تاریخ : چهاردهم اردیبهشت 90

آیه اول سوره توبه جریان قشنگی داره که شنیدنیه!
اولا بگم این آیه برا اون موقعی هست که مشرکان مکه پیمان با پیامبر رو نقض کرده بودن و خدا توی این آیه و سوره می خواد بگه مشرکان مکه از این به بعد چهار ماه بیشتر وقت ندارن که مکه رو تخلیه کنن

این آیات که نازل شد، پیامبر (صل الله علیه و آله) این آیات رو به ابوبکر دادن که بره و برای اهل مکه قرائت کنه، اما وقتی ابوبکر به نزدیکی مکه رسید، جبرئیل از ناحیه خدا پیامی آورد که این آیات رو باید کسی که از اهل و خاندان پیامبر باشه، برای مردم مکه قرائت کنه
پیامبر علی
(علیه السلام) رو مأمور کرد و فرمود: من از او هستم و او از من
حضرت در راه مکه آیات رو از ابوبکر گرفت و به مکه رفت و برای مشرکان قرائت کرد.

این ماجرا فقط از طریق شیعه نقل نشده، بلکه اهل سنت توی کتاب های خودشون همچین ماجرایی رو آوردن و صحابی نزدیک به پیامبر هم این روایت رو نقل کردن(۱)

بعضی گفتن پیامبر با این کارشون می خواستن دلِ علی (علیه السلام) رو بدست بیارن و به قول خودمون چون جوون بود بهش بها داده باشن، که با این توجیه، همچین ماجرایی برای علی (علیه السلام)، امتیاز محسوب نشه؟!!!

توی جواب باید بگیم اگه بخوان دل کسی رو بدست بیارن باید یه کار بی خطر رو بهش محول کنن نه اینکه اونو بفرستن تو دل شیر، جایی که مشرکان مکه تمام امتیازات خوشون رو از دست دادن و به خونِ مسلمونا تشنه ان، با اینکه حضرت خیلی از مشرکان رو تو جنگها کشته بود و اهل مکه کینه حضرت رو به دل داشتن

حضرت امیر (علیه السلام) تو همچین موقعیتی قرار داشت و اون مأموریت رو به نحو احسن و بدون هیچ ترسی به انجام رسوند.

 

(تفسیر نور)

 

پی نوشت ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

۱) مسند احمد حنبل، (ج‏3، ص‏212 و 283 ؛ ج‏1، ص‏151 و 330)، مستدرك صحیحین، (ج‏3، ص‏51)، تفسیر المنار، (ج‏10، ص‏157)، تفسیر طبرى، (ج‏10، ص‏46)، تفسیر ابن كثیر (ج‏2، ص‏322 - 333)، احقاق‏الحق، (ج 5، ص 368) و فضائل‏الخمسه، (ج‏2، ص‏342).
و در الغدیر، (ج‏6، ص 338) نام 73 نفر كه این ماجرا را نقل كرده‏اند، آمده است.




طبقه بندی: اهل بیت «علیهم السلام»،  هدایت در حکایت، 
به اشتراک گذاری:
داغ کن: داغ کن - کلوب دات کام
ارسال توسط Sadegh Safa
بازدید : مرتبه
تاریخ : هفتم اردیبهشت 90

پیامبر (صل الله علیه وآله) تو راه برگشت از جنگ حُنین، توی یه صحرای خشک و بی آب و علف ایستادند تا لشکریان لحظه ای استراحت کنند.
حضرت به اصحاب فرمود: بگردید تا هر چی چوب و خار و خاشاك پیدا کردید، بیارید و اینجا جمع کنید.
اصحاب رفتند و هر كس یه تکه‏ای آورد و روى هم ریختند و تپه ای از چوب‏های خشک جمع شد.
پیامبر فرمود:
«هكذا تجتمع الذنوب، ایّاكم و المحقّرات من الذنوب»
گناهان اینگونه جمع مى‏شوند، پس از گناهان كوچك پرهیز كنید.( كافى، ج‏2، ص 288)

جالبه که بدونیم این عمل تربیتی پیامبر (صل الله علیه و آله)، گذشته از اون که با کاری عملی و تا حدودی تفریحی برای اصحاب همراه بود، بعد از جنگی بود که توی اون جنگ مسلمونا پیروز شده بودن و تا حدودی خودشونو بی گناه یا کم گناه می دیدن!!!




طبقه بندی: اهل بیت «علیهم السلام»،  هدایت در حکایت، 
به اشتراک گذاری:
داغ کن: داغ کن - کلوب دات کام
ارسال توسط Sadegh Safa
بازدید : مرتبه
تاریخ : سی ام فروردین 90

روزی حضرت موسی (علیه السلام) در مناجات عرض كرد:
خدایا! از تو می‌خواهم كه همنشین مرا در بهشت به من نشان بدهی تا او را بشناسم.
در این هنگام، جبرییل نازل شد و گفت:
ای موسی! خدای تعالی تو را سلام می‌رساند و می‌فرماید: همنشین تو در بهشت، فلان مرد قصاب است.

موسی آمد تا به دكان او رسید، جوانی را دید كه مشغول قصابی بود و به مردم گوشت می‌فروخت. مدتی او را زیر نظر داشت، امّا عمل برجسته‌ای از او ندید.

چون شب فرا رسید، قصاب مغازه‌اش را بست و به سوی خانه رفت. موسی نیز همراه او آمد. چون به درب منزل رسید، موسی گفت: ای جوان! آیا مهمان می‌خواهی؟

قصاب گفت: مهمان حبیب خداست، بفرمایید، خوش آمدید! جوان قصاب، مهمان ناشناس را به خانه آورد و غذایی آماده ساخت.

آنگاه زنبیلی را كه به شكل گهواره از سقف آویخته بود فرود آورد. پیرزنی بسیار نحیف در آن بود. او را شستشو داد و سپس از غذایی كه آماده ساخته بود، لقمه به دهانش گذاشت تا سیر شد. دوباره آن پیر زن را در زنبیل نهاد و به سقف آویزان كرد. در آن هنگام، پیرزن دهانش را حركت داد و چیزی بر زبان آورد، امّا موسی آن سخنان را نفهمید.

وقتی جوان قصاب با مهمان خود مشغول خوردن غذا شدند، موسی گفت:
ای جوان! بگو ببینم این پیرزن با تو چه نسبتی دارد؟ جوان گفت: او مادر من است و چون من دستم از مال دنیا تهی است، نمی‌توانم برای او خدمتكاری استخدام كنم تا از وی پرستاری نماید. از این جهت، خودم عهده دار كارهای مادرم هستم.

موسی پرسید: ای جوان! وقتی به مادرت غذا دادی، او چه می‌گفت؟ قصاب گفت: هر بار كه مادرم را تمیز می كنم و غذا به او می‌خورانم، در حقم دعا می‌كند و می‌گوید:
خدا تو را ببخشد و همنشین حضرت موسی در بهشت قرار دهد!

موسی گفت: ای جوان! به تو بشارت می‌دهم كه خداوند دعای مادرت را درباره تو مستجاب فرموده است، زیرا من موسی هستم و جبرئیل مرا از این موضوع آگاه ساخت.

 

داستانهای جوانان / محمد علی کریمی نیا




طبقه بندی: هدایت در حکایت، 
به اشتراک گذاری:
داغ کن: داغ کن - کلوب دات کام
ارسال توسط Sadegh Safa
بازدید : مرتبه
تاریخ : سی ام فروردین 90
حضرت ایوب مال و اموال و بچه های زیادی داشت و بخاطر همین خیلی خدا رو شکر میکرد. شیطان به خدا گفت اینکه ایوب انقدر شکر تو رو به جا میاره بخاطر اینه که نعمتهای فراوانی بهش دادی، که اگه توی خوشی و نعمت زندگی نکنه، شکرگذاری اش هم از بین میره!

به خاطر این حرف شیطان، خدا بهش اجازه داد به دنیای ایوب مسلط بشه (تا عیار پیامبرش رو بسنجه).
شیطان اول اموال و گوسفندان و کشت و زرع ایوب رو دچار آفت و بلا کرد اما تأثیری در ایوب نذاشت و شکرگذاریش مثل قبل ادامه داشت!
شیطان تو قدم دوم به بدن ایوب سلطه پیدا کرد و آنچنان ایوب مریض شد که از شدت درد اسیر بستر شد، اما با این حال از مقام شکرش چیزی کم نشد

چون ایّوب تو این امتحان سخت خدا به خوبى پیروز شد، خدا دوباره نعمت‏هاى خودش رو به ایوب برگردوند.(تفسیر نمونه)

شناگری، شناگر ماهریه که شوری و شیرینی دریا مانع شنا کردنش نشه




طبقه بندی: هدایت در حکایت، 
به اشتراک گذاری:
داغ کن: داغ کن - کلوب دات کام
ارسال توسط Sadegh Safa
بازدید : مرتبه
تاریخ : بیست و پنجم فروردین 90

یك روز صبح امیرالمؤمنین (علیه السلام) به فاطمه (علیها السلام) گفت : چیزی در منزل هست بخوریم؟
فاطمه
(علیها السلام) گفت : سوگند به خدا چیزی در منزل نیست تا برای شما آماده كنم !
دو روز است كه چیزی در منزل نبوده است مگر كمی كه آنهم
تو را بر خود و حسن و حسین مقدم داشتم.
امام علی
(علیه السلام) فرمود : ای فاطمه ! چرا نگفتی تا چیزی برای شما تهیه كنم؟
فاطمه
(علیها السلام) گفت: یا اباالحسن ! من از خداوند شرم دارم كه شما را به آنچه توان نداری وادار كنم . (چون می دانستم توانائی خرید چیزی را نداری در خواستی نكردم)

 

قصه های تربیتی چهارده معصوم (علیهم السلام) / محمد رضا اکبری 




طبقه بندی: هدایت در حکایت،  اهل بیت «علیهم السلام»، 
به اشتراک گذاری:
داغ کن: داغ کن - کلوب دات کام
ارسال توسط Sadegh Safa
بازدید : مرتبه
تاریخ : بیست و سوم فروردین 90

روزی نابینایی مادر زاد به درب خانه پیامبر خدا (صل الله علیه و آله) آمد و اجازه ورود به منزل ایشان را خواست.

پیامبر (صل الله علیه و آله) فرمود : داخل شو .

حضرت زهرا (سلام الله علیها) بلند شد و به اندرونی خانه رفت تا آن نابینا رفت.

پیامبر (صل الله علیه و آله) به خانم عرض کرد : ای فاطمه ! او ترا نمی دید.

خانم فرمود : ای پدر اگر او مرا نمی دید، من که او را می دیدم .

چنانكه خدا مردان را از نگاه به نامحرم نهی كرده و گفته است:
به مردان با ایمان بگو که چشم از حرام بپوشانند. (نور/۳۰)

زنان را نیز نهی كرده است و فرموده:
به زنان با ایمان بگو چشم از حرام بپوشانند. (نور/۳۱)

پیامبر (صل الله علیه و آله) فرمود: حمد خدای را كه مردان و زنان ما را جمله عالم و دانا گردانیده است.

 

داستان عارفان/کاظم مقدم




طبقه بندی: اهل بیت «علیهم السلام»،  هدایت در حکایت، 
به اشتراک گذاری:
داغ کن: داغ کن - کلوب دات کام
ارسال توسط Sadegh Safa
بازدید : مرتبه
تاریخ : بیست و دوم فروردین 90

سال پنجم هجرت،

پیامبر (صل الله علیه و آله) برای جلوگیری از سپاه دشمن، به مسلمانان دستور حفر خندق داد،

خودش نیز با آن ها آماده ساختن چنین سنگر بزرگی شد، به قدری شرائط سخت بود كه گاهی مسلمانان، از جمله شخص پیامبر (صل الله علیه و آله) چند روز گرسنه می ماندند.

روزی فاطمه (سلام الله علیها) پاره نانی تهیه كرد، و خود را به جبهه رسانیده و نزد رسول خدا آمد و آنرا به پیامبر (صل الله علیه و آله) داد.

پیامبر فرمود: این پاره نان از كجا آمده؟

فاطمه (سلام الله علیها) عرض كرد:
این پاره نان قسمتی از قرص نانی است كه آن را برای حسن و حسین (علیهما السلام) پخته بودم، كه این قسمت را برای شما آوردم .

پیامبر (صل الله علیه و آله) فرمود:
فاطمه جانم ! بدان كه این پاره نان نخستین لقمه ای است كه پدرت پس از سه روز گرسنگی، به دهانش می گذارد.

 

داستانهای شنیدنی از چهارده معصوم(علیهم السلام)/ محمد محمدی اشتهاردی

 




طبقه بندی: اهل بیت «علیهم السلام»،  هدایت در حکایت، 
به اشتراک گذاری:
داغ کن: داغ کن - کلوب دات کام
ارسال توسط Sadegh Safa
بازدید : مرتبه
تاریخ : نوزدهم فروردین 90
رسول خدا (صل الله علیه و آله) فرمود : همانا فاطمه را فاطمه نامیدم بخاطر اینکه خداوند او و محبینش را از آتش، در امان قرار داد.

انس می گوید: حجاج بن یوسف از این حدیث که عایشه دیده بود فاطمه (علیها السلام) با دست خود، غذای داغ دیگ را به هم می زند، پرسید.
گفتم: بله، عایشه بر فاطمه زهرا
(علیها السلام) وارد شد در حالی که غذا برای حسنین (علیهما السلام) آماده می کرد، ظرف غذا کاملا می جوشید، دید فاطمه با دست خود (بدون هیچ وسیله ای) دیگ جوشان را به هم زد،
عائشه هراسان و فریادزنان نزد پدر خود (ابوبکر) رفت، ماجرا را تعریف کرد، ابوبکر گفت: این صحنه را کتمان کن [و با کسی مطرح نکن] زیرا امر بسیار بزرگی است.

این خبر به پیامبر (صل الله علیه وآله) رسید، حضرت بالای منبر رفت، بعد از حمد و ثنای الهی، فرمود: ماجرای دیگ و آتش فاطمه زهرا را خیلی بزرگ و عجیب تلقی می کنند ... .

عین عبارت پیامبر بدین شرح است:
«لقد حرم الله عزوجل النار علی لحم فاطمة و دمها و عصبها و شعرها و فطم من النار ذریتها و شیعتها... الویل ثم الویل، الویل، لمن شک فی فضل فاطمة (فاطمة الزهراء، پیشین، ص 102)
خداوند آتش را بر گوشت و خون و رگ و موی زهرا حرام نموده است (هرگز به او زیانی نمی رساند) و شیعیان و فرزندان او را از آتش [جهنم] به دور داشته است... . وای بر شما، خشم و عذاب خدا بر کسی که در فضیلت فاطمه شک کند.»

منبع




طبقه بندی: اهل بیت «علیهم السلام»،  هدایت در حکایت، 
به اشتراک گذاری:
داغ کن: داغ کن - کلوب دات کام
ارسال توسط Sadegh Safa
بازدید : مرتبه
تاریخ : شانزدهم فروردین 90
بهش گفتم آخه واسه چی؟ مگه دین خودمون چشه؟! واسه چی می خوای بری مسیحی بشی؟

آخه می دونید چی میگه؟ میگه دینه خوبیه دیگه! راحته ! آدم عذاب نمی کشه دیگه! تازش هم انقدر بهت گیر نمیدن که آقا جون اینکار رو بکن اونکار رو نکن!
خلاصه راحتی دیگه هر کار که بخوای می تونی بکنی! در ضمن بی دین هم نیستی دیگه! بالاخره یه جوابی داری که به خدات بدی و وجدانت رو راحت کنی!!!!!
بهش گفتم بابا جون تو اگه می خوای خدات رو راضی کنی و وجدان درد نگیری، اسلام با دین دیگه ای توی این زمینه فرقی نمی کنه که... بلکه بالاتر و پیشرفته تر هم هست!!!
تازه اش هم فکر کردی اونجا هم قانون و مقررات دینی ندارن؟؟ چرا دارن خوبش هم دارن!
بهش گفتم اگه نمی دونی بدون، تو دین اونا
هم شراب خوردن حرومه، هم کاباره رفتن حرومه، هم زنا کردن حرومه، هم دزدی کردن حرومه و....! فرقی با دین خودمون نمی کنه! اگه مشکل داری باید ریشه ای حلش کنی! از فلانی بدم میاد، ازشون زده شدم که نشد حرف !!

خلاصه تونستم با این حرفا یه ذره مجابش کنم که ای دوست عزیز هر کاری می خوای بکنی اول باید به عواقبش فکر کنی!!! به هدفت فکر کنی!!

بهش گفتم اصلا اون موقع که چشم باز کردی دور و اطرافیانت گفتن که ما مسلمونیم و باید مسلمونیکنیم، به خودت گفتی چرا اسلام؟ چرا شیعه؟ چرا ؟ چرا؟ چرا؟
دستش و گذاشت زیر چونه اش و حسابی رفت تو فکر!!!
گفت این یکی رو راست میگی!
خودم نکردم که .... بر خودم باد!!!!


طبقه بندی: هدایت در حکایت،  سؤال و جواب، 
به اشتراک گذاری:
داغ کن: داغ کن - کلوب دات کام
ارسال توسط Sadegh Safa
بازدید : مرتبه
تاریخ : چهاردهم فروردین 90
وقتی که برادران یوسف، یوسف رو به چاه انداختن جبرئیل بهش نازل شد و ازش پرسید: ای جوانک چه کسی تو رو به این چاه انداخته؟ یوسف پاسخ داد: بخاطر جایگاهی که نزد پدرم داشتم، برادرانم به من حسودی کردن و منو به چاه انداختن! جبرئیل گفت: دوست داری از اینجا خارجت کنم؟ یوسف گفت: این کاره خدای ابراهیم و اسحاق و یعقوب است! (یعنی من از تو چیزی نمی خوام) جبرئیل توی جواب گفت: خدای ابراهیم و اسحاق و یعقوب به تو میگه که اینطور صداش کنی:

اللهم إنی أسألك بأن لك الحمد كله، لا إله إلا أنت الحنان المنان بدیع السماوات والأرض ذو الجلال والاكرام، صل على محمد وآل محمد، واجعل لی من أمری فرجا ومخرجا، وارزقنی من حیث أحتسب ومن حیث لا أحتسب
خدایا! از تو درخواست میکنم که تمامی ستایش ها مخصوص توست، هیچ خدایی جز تو نیست، ... (ای) بوجود آورنده آسمانها و زمین، ... درود فرست بر محمد و آل محمد و برای من گشایش و راه خروجی قرار بده، و از آنجایی که حسابش را می کنم و حسابش را نمی کنم، به من روزی عطا فرما

بعد از اینکه یوسف به درگاه خدا دعا کرد، خدا اولا: اونو از چاه نجات داد و ثانیا: برای یوسف از مکر و حیله زلیخا راه خروجی قرار داد و در ضمن پادشاهی مصر رو از اون جائی که حسابش رو نمی کرد، به او عطا فرمود.

بحار الأنوار ج12 ص247

 




طبقه بندی: اهل بیت «علیهم السلام»،  هدایت در حکایت، 
به اشتراک گذاری:
داغ کن: داغ کن - کلوب دات کام
ارسال توسط Sadegh Safa
بازدید : مرتبه
تاریخ : بیست و پنجم اسفند 89

امام سجاد (علیه السلام) در مكه مشغول طواف بودند، ناگهان در یك ناحیه مسجد جمعیتی را دید، پرسید این جمعیت برای چه در آنجا جمع شده اند؟
عرض كردند: محمد بن شهاب زهری عقلش را از دست داده و با هیچ كس سخن نمی گوید، بستگانش او را از خانه بیرون آوردند تا شاید مردم را دید سخن بگوید.
وقتی كه طواف حضرت
(علیه السلام) تمام شد نزد زهری آمد و فرمود:
چرا اینطوری شدی؟
زهری عرض كرد: فرماندار شدم و در خون (فردی) شركت نمودم و الان از خوف خدا به این حال كه می بینی افتادم .
امام فرمود: من در مورد تو از اینكه
ناامیداز رحمت خدا شدی، بیشتر از آنچه که انجام داده ای می ترسم.
سپس فرمود: برو دیه فردی را كه در قتل او دست داشتی بپرداز.

 

داستان صاحبدلان / محمد محمدی اشتهاردی

 




طبقه بندی: اهل بیت «علیهم السلام»،  هدایت در حکایت،  توبه،  سؤال و جواب، 
به اشتراک گذاری:
داغ کن: داغ کن - کلوب دات کام
ارسال توسط Sadegh Safa
بازدید : مرتبه
تاریخ : بیست و یکم اسفند 89

متوكل از ستمگران بسیار خونریز و متكبر و ستمگر تاریخ است، وی به خصوص با علی (علیه السلام) و آل علی (علیه السلام)دشمنی و كینه سختی داشت ، و به ساحت مقدس آنحضرت ناسزا می گفت، و از ناصبی های بسیار كثیف بود.
وی شبی در عالم خواب دید: علی
(علیه السلام) در میان آتش شعله ور، است ، وقتی بیدار شد، اظهار خوشحالی كرد، چرا كه دشمن علی (علیه السلام) بود. تا اینكه از یكی از علمائی كه به تعبیر خواب آگاهی داشت، خواست، این خوابش را تعبیر كند، بی آنكه اسم علی (علیه السلام) را ببرد.
او گفت : سزاوار است آنكس كه در عالم خواب در درون آتش دیدی، پیامبر یا وصی پیامبر
(صل الله علیه و آله) باشد.
متوكل گفت : این تعبیر خواب را از كجا می گوئی؟! معبّر در پاسخ گفت : در آیه 8 سوره نمل
می خوانیم :

فلما جائها نودی ان بورك من فی النار ومن حولها:

هنگامى كه نزد آتش آمد، ندایى برخاست كه: «مبارك باد آن كس كه در آتش است و كسى كه در اطراف آن است [فرشتگان و موسى‏]

 

داستان دوستان / محمد محمدی اشتهاردی

 




طبقه بندی: اهل بیت «علیهم السلام»،  هدایت در حکایت، 
به اشتراک گذاری:
داغ کن: داغ کن - کلوب دات کام
ارسال توسط Sadegh Safa
بازدید : مرتبه
تاریخ : شانزدهم اسفند 89

رسول خدا (صلی الله علیه و آله) فرمود:
در شب معراج ، خداوند مرا به آسمانها سیر می داد،
در آسمان فرشته ای را دیدم كه لوحی از نور در دستش ‍ بود، و آنچنان به آن توجه داشت كه به جانب راست و چپ نگاه نمی كرد و مانند شخص غمگین، در خود فرو رفته بود،
به جبرئیل گفتم : این فرشته كیست؟
گفت : این فرشته
مرگ(عزرائیل) است كه، کارش گرفتن جان‏هاست.
گفتم : مرا نزد او ببر، تا با او سخن بگویم، جبرئیل مرا نزدش برد،
به او گفتم : ای فرشته مرگ آیا هر كسی كه مرده یا در آینده می میرد روح او را تو قبض ‍ كرده ای و یا قبض می كنی؟
گفت : آری،
گفتم : خودت نزد آنها حاضر می شوی؟
گفت : آری خداوند همه دنیا را همچنان در تحت اختیار و تسلط من قرار داد، همچون پولی كه در دست شخصی باشد، و آن شخص، آن پول را در دستش هرگونه كه بخواهد جابجا نماید.
هیچ خانه ای در دنیا نیست مگر اینكه در هر روز
پنجبار به آن خانه سر می زنم، وقتی كه گریه خویشان مرده را می شنوم به آنها می گویم :
گریه نكنید، من باز مكرر به سوی شما می آیم تا همه شما را از این دنیا ببرم.

 

یکصد موضوع 500 داستان / سید علی اکبر صداقت


طبقه بندی: هدایت در حکایت،  اهل بیت «علیهم السلام»،  سؤال و جواب، 
به اشتراک گذاری:
داغ کن: داغ کن - کلوب دات کام
ارسال توسط Sadegh Safa
(تعداد کل صفحات:3)      [1]   [2]   [3]